قند عسل
نهایت تمام نا تمام من! وقتی از نبود تو تا زندگی من، واژه ای به صرافت عشق نمی افتاد!!نیفتاد!! چرا گفتی ، بر می گردی؟ چرا ؟ تو که خوب می دانستی از قناعت گریه سر سلامت بیرون نخواهم آمد!چرا؟ چرا از تقاص گلایه،چرا از مراسم اعدام پروانه،چرا از مرارت این ثانیه های کدر سراغ دست نوشته های بارن را نمیگیری؟ مگر از پا نشستن ستاره،فاجعه کوچکی است؟ مگر اظطراب آفتاب، کم بهانه ای است؟ چراغ حادثه را اینجا پای همین اتفاق ساده خاموش کن!! اصلا مگر چشمهای تو بهانه کمی هستند؟ یا حتی کم کسی؟ تمام شب زدگی من،پای همین نیامدن توست!! در انتهای متروک این روزهای قدیمی و سال های کلنگی، در تیمار این خاطره های از نفس افتاده هر بارُ هر کجا نبض گریه را گرفتم تو ردیابی شدی تا کی قرار است تاول های آرزویم را زیر حریری از غرور پنهان کنم؟ تا کی قرار است پروانه بازی در آوری؟ !!تا کی قرار است فدای فلاکت و فاجعه ی این قلبهای قلابی شوی بس کن دیگر !این تقویم های دست و پا چلفتی علاج بی کسی تو و شعرهای من نیست !هیچ کس قرار نیست یک روز در باران بیاید !هیچ کس قرار نیست وقتی که گریه را از سر گرفتم بیاید !!دست بردار،بس کن دیگر !به خودت و آبروی من چوب حراج نزن !هیچ کس در این قرن ارزش از دست رفتن تو و آبروی من را ندار ...هیچ کس بذار بشکنه غرور بغض من بذار این دلتنگی رو خالی کنم منو جا بذار تو این ترانه ها دلو اینجوری بذار راضی کنم اسمتو نیارم پیش کسی نمی خوام با آبروت بازی کنم تو لیاقت منو نداشتی من اینو باید به دلم حالی کنم تو منو فروختی به اشاره ای این وسط غرور و قاضی می کنم تو دیگه افتادی از چشای من آره دارم با تو بازی می کنم نمی خوام خیال کنی که من دارم از تو عشقی رو گدایی می کنم تو تموم شدی دیگه برای من اینو دارم به تو حالی می کنم میفهمی اینو پس بفهم... فکرو زکرم تو بودی او روزا یادته اون دل کوچیکه من جلوی پات بود یادته رفتیو با رفتنت پا گزاشتی رو دلم سرم داره گیج میره تو کجایی عشقه من وقتی میخواستی بری گفتی بهم غصه نخور دلو سپردم من به تو غصه نخور گفتم بهت زود بیا دل من تنگه برات تو نرفتیو میگی آخه عزیز دلت میاد میگفتی من برمیگردم خیلی زود دلو جونم همشون فدای یه تاره موت ولی رفتیو خیلی وقته نامه ندادی تو برام آخه پس چی شد بگو تو جواب نامه هام یه نامه همش دادی همون شده آب غذام نمیدونی یه غمیه بهم میگه باهات میام من غمو می خوام چکار آخه تو بهم بگو فقط نگو دوست ندارم جونه من اینو نگو آخه عاشقت بودم دیوانه وار باور بکن دل من تنگه به راحت تو منو یاریم بکن شبا یه غمی میاد تویه سینم باهام حرف میزنه می خواد نا امید کنه از نا امیدی دم میزنه شایدم دیگه نیای این جوری که بوش میاد فکر کنم وقتی بیای ببینی جنازم رو دوش میاد اون موقع بگو ببینم دلت برام تنگ میشه ؟ این زمین و آب گل برای تو چه رنگ میشه؟ خلاصه کشتی مارو با این ادائو اشوه هات دل من تنگه برات* تنگه برات* تنگه برات وای الان صبح میشه هو هنوز که من نخوابیدم یه روز دیگم تموم شدش ولی من نفهمیدم دفتر شعرم دیگه پر شده کجایی تو می خوام برم دیگه کاری ندارم اینجا روی زمین دارم میرم تو نبودیو غمت عشقه تو کشت مارو زیر خاک دفنمو خاک خورد مارو روزی که نباشی تو کنارم چه کنم گر دیده خزان همی بهارم چه کنم چون حاصل عمر من وصال عمر تو بود وصل تو نمی شود به کارم چه کنم تا به کجا شوم بگو کز تو جدا نمی شوم گر بکشی یا نکشی از تو رها نمی شوم سنگ مزن مرا بسی خانه من نگاه تست مرغ دلم به بام تو سوی هوا نمی شوم چون صنمم تویی تو را سجده کنم روز وشب چون به تو سجده میکنم بین به کجا نمی شوم تا که شوم به کوی تو عاشق و مبتلا شوم چون به تو میرسم یقین غرق فنا نمی شوم کاش در کنارم بودی ، کاش میتوانستم بوسه ای بگیرم و در آغوشم بگیرم .... ای کاش در کنارم بودی ....دلم بدجور برای تو تنگ است... رفتم، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت راهي بجز گريز برايم نمانده است اين عشق آتشين پر از درد بي اميد در وادي گناه و جنونم كشانده بود رفتم، كه داغ بوسه ي پر حسرت تو را با اشك هاي ديده ز لب شستشو دهم رفتم كه ناتمام بمانم در اين سرود رفتم كه با نگفته به خود آبرو دهم رفتم مگو، مگو، كه چرا رفت، ننگ بود عشق من و نياز تو و سوز و ساز ما از پرده ي خموشي و ظلمت، چو نور صبح بيرون فتاده بود به يك بار راز ما رفتم، كه گم شوم چو يكي قطره اشك گرم در لابلاي دامن شبرنگ زندگي رفتم، كه در سياهي يك گور بي نشان فارغ شوم زكشمكش و جنگ و زندگي من از دو چشم روشن و گريان گريختم از خنده هاي وحشي طوفان گريختم از بستر وصال به آغوش سرد هجر آزرده از ملامت وجدان گريختم اي سينه در حرارت سوزان خود بسوز ديگر سراغ شعله ي آتش زمن مگير مي خواستم كه شعله شوم سركشي كنم مرغي شدم به كنج قفس خسته و اسير روحي مشوشم كه شبي بي خبر از خويش در ذامن سكوت تلخي گريستم نالان زكرده ها و پشيمان زگفته ها ديدم كه لايق تو و عشق تو نيستم نيست ياري تا بگويم راز خويش ناله پنهان كرده ا م در ساز خويش چنگ اندوهم، خدا را زخمه اي زخمه اي تا بركشم آواز خويش بر لبانم قفل خاموشي زدن با كليدي آشنا بازش كنيد كودك دل رنجه ي دست جفاست با سر انگشت وفا نازش كنيد پر كن اين پيمانه را اي هم قفس پر كن اين پيمانه را از خون او مست مستم كن چنان كز شور مي باز گويم قصه ي افسون او رنگ چشمش را چه مي پرس زمن رنگ چشمش كي مرا پا بند كرد آتشي كز ديدگانش سر كشيد اين دل ديوانه را در بند كرد از لبانش كي نشان دارم به جان جز شرار بوسه هاي دلنشين من چه مي دانم سرانگشتانش چه كرد در ميان خرمن گيسوي من آنقد دانم كه اين آشفتگي زان سبب افتاده اندر موي من آتشي شد بر دل و جانم گرفت رهزن شد راه ايمانم گرفت رفته بود از دست من دامان صبر چون زپا افتادم آسانم گرفت گم شدم در پهنه ي صحراي عشق در شبي چون چهره ي بختم سياه ناگهان بي آنكه بتوانم گريخت برسرم باريد باران گناه مستيم از سر پريد، اي هم نفس بار ديگر پر كن اين پيمانه را خون بده، خون دل آن خودپرست تا به پايان آرم اين افسانه را سالي كه گذشت سالي توام از خاطرات و رنجها و مشقتها و خوشيها بود. همچون جادهاي با دستاندازهاي كوتاه و بلند و پيچهاي خطرناك و يا جادهاي صاف و مستقيم در كنار جاده و پيش روي ما منظرههاي زيبا و سرسبز يا كويري از شهرها و روستاها كه گذر ميكرديم زندگي را به زيبايي لمس ميكرديم. مرا در عاشقی بی تاب کردی ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم گفتمش در عشق پا برجاست دل آموخته ام ....... بهترين كلاس درس دنيا كلاسي است كه زير پاي پير ترين فرد دنياست . آموخته ام ....... وقتي كه عاشقيد عشق شما در ظاهر نيز نمايان مي شود . آموخته ام ..... تنها كسي كه مرا در زندگي شاد مي كند كسي است كه به من ميگوید تومرا. شاد كردي آموخته ام ..... داشتن كودكي كه در آغوش شما به خواب رفته زيباترين حسی است که دردنیا وجود دارد. آموخته ام ...... كه مهربان بودن بسيار مهم تر از درست بودن است . آموخته ام .... كه هميشه براي كسي كه به هيچ عنوان قادر به كمك كردنش نيستم دعا كنم . آموخته ام ..... كه گاهي تمام چيزهايي كه يك نفر مي خواهد فقط دستي است براي گرفتن دست او ، وقلبي است براي فهميدن وي . آموخته ام ...... كه زندگي مثل يك دستمال لوله اي است هر چه به انتهايش نزديكتر مي شويم سريعتر حركت مي كند . آموخته ام ..... كه پول شخصيت نمي خرد . آموخته ام ..... كه خداوند همه چيز را در يك روز نيافريد .پس چه چيز باعث شد كه من بيانديشم مي توانم همه چيز را در يك روز به دست بياورم . آموخته ام ...... كه چشم پوشي از حقايق آنها را تغيير نمي دهد . آموخته ام .... كه اين عشق است كه زخمها را شفا مي دهد نه زمان . آموخته ام ...... كه هيچ كس در نظر ما كامل نيست تا زماني كه عاشق بشويم . آموخته ام ....... كه فرصتها هيچگاه از بين نمي روند ،بلكه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد كرد . آمو خته ام ...... كه لبخند ارزانترين راهي است كه مي شود با آن نگاه را وسعت داد . آموخته ام ..... كه نمي توانم احساسم را انتخاب كنم اما مي توانم نحوه بر خورد با آنرا انتخاب كنم . بشنوید ای دوستان این داستان -------------- خود حقیقت نقل حال ماست آن شعر از مولانا ! لحظه لحظه انتظار را با عشق تو مي گذرانم و هر لحظه نام زيباي تو را زير لب زمزمه مي كنم قلب عاشق من فقط تو را مي خواهد و فقط به خاطر وجود توست كه ميتپد روزي كه بخواهند مرا از تو جدا كنند قلب من نيز براي هميشه از تپش باز خواهد ايستاد. خدايم اي خدايم اي خدايم


باورم نمیشود که از من اینهمه دور هستی و فاصله بین من و تو بیداد میکند....
کاش می توانستم دستانت را بگیرم و با تو به اوج خوشبختی بروم....
کاش میتوانستم بوسه ای بر گونه مهربانت بزنم.... ای کاش ، کاش ، کاش...
دلم بدجور هوای تو را کرده هست عزیزم... دلم بدجور در حسرت دیدار تو هست ای
بهترینم....
باورم نمیشود ، این همه فاصله در بین من و تو غوغا میکند
و دریای غم و دلتنگی در قلبهایمان طوفان به پا میکند ، امواج تنهایی مثل
خنجر در قلبهایمان مینشیند ....
و ای کاش در کنارم بودی ... کاش بودی و دلم را از امید و آرزوهای انباشته شده خالی
میکردی....
باورم نمیشد ، سخت است باور کردنش ، با نبودنت در کنارم گویا
در این دنیا تنهای تنهایم .... بی کس ، بی نفس ، میروم با همان پاهای خسته ، در جاده ای
که به آن سوی غروب خورشید ختم شده است....
کاش که تو در کنارم بودی....آنگاه دیگر هیچ آرزویی از خدای خویش نداشتم....
سخت است ولی باید نشست در گوشه ای و گریست و انتظار کشید تا تو به سوی من
بیایی...

آری: اين يك سال زندگي را همچون اين جاده گذشت و به پايان راه رسيده عيد ديگر آمد و سفره هفتسين را برايت با دعاهايم باز ميگوشايم .
الهی شما دوستان عزيز گرامي دلتان مثل سيروسركه نجوشد؛همچو سبزهتان سبز و خرم شود و سكههاي طلا از سرو رويتان ببارد و غذايتان خوب باشد كه با سماق ميل كنيد و انگشت به حيرت شصتتان را به جاي سماق مك نزنيد و حوريان سيب به دست پذيراي وجودتان باشد و هر لحظهتان به شيريني سمنو اما غصههايتان همچو سمنو كش نيايد.
الهی كامتان و زندگيتان همچو شيريني و شكلات و گز سر سفرهتان شيرين باشد و دلتان از عشق و زيبايي زندگيتان قنچ رود و غصهها را همچو آجيلتان دانه...دانه... پوست كنده بيرون ريزيد رخ ماهتان در آيينهی صاف و پاك و بیآلايش باشد دلتان همچو تنگ ماهي تنگ نشود و همچو آبش صاف و زلال و هميشه قرآن حافظ جان و مال و روحتان خاموش نشود و اشكهايتان از درد و رنج همچو شمع نريزد و بيمار نشويد.
اين عيد باستاني را به شما پيشاپيش و لحظه به لحظه (سال تحويل) و بعد از آن تبريك ميگويم به اميد سالي خوب و نيكو و خوش يوم براي شما و خانواده گراميتان مبارك باد.
کجا هستی دلم را آب کردی
نه اکنون بلکه عمری، روزگاریست
که پیش روی ما غمگین حصاریست
بود روز تو برای ما شب تار
صدایت می رسد از پشت دیوار
کلام نازنینت مهر جوش است
صدایت در لطافت چون سروش است
بدا ، روز و شب ما هم یکی نیست
شب ما بهر تو همگام روز است
به وقت صبح تو ما را شب آید
در آن هنگامه جانم بر لب آید
کویرم من، تو گلشن باش ای یار
به تاریکی تو روشن بــاش ای یار
چند وقت است که هر شب به تو می اندیشم
به تو آری ، به تو یعنی به همان منظر دور
به همان سبز صمیمی ، به همبن باغ بلور
به همان سایه ، همان وهم ، همان تصویری
که سراغش ز غزل های خودم می گیری
به همان زل زدن از فاصله دور به هم
یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم
به تبسم ، به تکلم ، به دلـارایی تو
به خموشی ، به تماشا ، به شکیبایی تو
به نفس های تو در سایه سنگین سکوت
به سخن های تو با لهجه شیرین سکوت
شبحی چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است
در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم ، عاشق دیدار من است
یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگی اش
می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش
آه ای خواب گران سنگ سبکبار شده
بر سر روح من افتاده و آوار شده
در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم ، تشنه دیدار من است
یک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزیش
می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش
رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است
آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست
راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟
اگر این حادثه ی هر شبه تصویر تو نیست
پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست؟
آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود
آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود
اینک از پشت دل آینه پیدا شده است
و تماشاگه این خیل تماشا شده است
آن الفبای دبستانی دلخواه تویی
عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی
حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش
عاشقی جرم قشنگی ست ، به انکار مکوش...
گر گشایی چشم دل، زیباست دل
گر تو ذورحمان شوی دریاست دل
بی تو شام بی فرداست دل
دل زعشق روی تو حیران شده
در پی عشق تو سرگردان شده
گفت در عشقت وفادارم بدان
من تو را بس دوست میدارم بدان
شوق وصلت را بسر دارم بدان
چون تویی مخمور خمارم بدان
با تو شادی می شود غم های من
با تو زیبا می شود فردای من
گفتمش عشقت به دل افزون شده
دل زجادوی رخت افزون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده
عالم از زیبایی ات مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش
طعمه بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود
بهر کس جز او در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود
همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
خوبی او شهره آفاق بود
در نجابت در نکوهی طاق بود
روزگار اما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت
بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود و بس
حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار ما را از جدایی غم نبود
در غمش مجنون عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود
سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست
ساده هم آن عهد و پیمان را شکست
بی خبر پیمان یاری را گسست
این خبر ناگاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رست
رفت و با دلدار دیگر عهد بست
با که گویم او که هم خون من است
خصم جان و تشنه خون من است
بخت بد بین وصل او قسمت نشد
این گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل به این قیمت نشد
عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست
با چنین تقدیر بد تدبیر نیست
از غمش با دود و دم همدم شدم
باده نوش غصه او من شدم
مست و مخمور و خراب از غم شدم
ذره ذره آب گشتم کم شدم
آخر آتش زد دل دیوانه را
سوخت بی پروا پر پروانه را
عشق من از من گذشتی خوش گذر
بعد از این حتی تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بیرون کن زسر
دیشب از کف رفت فردا را نگر
آخر این یک بار از من بشنو پند
بر منو بر روزگارم دل مبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود
عشق دیرین گسسته تار و پود
گرچه آب رفته باز آید به رود
ماهی بیچاره اما مرده بود
بعد از این هم آشیانت هر کس است
باش با او یاد تو ما را بس است
آمو خته ام ...... كه هرگز نبايد به هديه اي از طرف كسی نه گفت .
آموخته ام ..... كه مهم نيست كه زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد ، همه ما احتياج به دوستي داريم كه لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم .
آموخته ام ...... كه راه رفتن كنار پدرم در يك شب تابستاني در كودكي ، شگفت انگيز ترين چيز در بزر گسالي است .
آموخته ام ...... كه تنها اتفاقات كوچك روزانه است كه زندگي را تماشايي مي كند .
آموخته ام ..... كه وقتي با كسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي از سوي ما را دارد .
آ موخته ام ..... كه زندگي دشوار است اما من از او سخت ترم .
آموخته ام ....... كه آرزويم اين است قبل از مرگ مادرم يكبار به او بيشتر بگوييم دوستش دارم .
نقد حال خویش را گر پی بریم -------------------هم ز دنیا هم ز عقبی برخوریم
بود شاهی در زمانی پیش از این--------------- ملك دنیا بودش و هم ملك دین
اتفاقاّ شاه روزی شد سوار--------------------------- با خواص خویش از بهر شكار
بهر صیدی می شد او بر كوه و دشت ---------- ناگهان در دام عشق او صید گشت
یك كنیزك دید شه در شاهراه ----------------------شد غلام آن كنیزك جان شاه
مرغ جانش در قفس چون می تپید -------------- داد مال و آن كنیزك را خرید
چون خرید او را و برخوردار شد ---------------------- آن كنیزك از قضا بیمار شد
آن یكی خر داشت پالانش نبود ---------------------- یافت پالان گرگ خر را در ربود
كوزه بودش آب می نامد بدست -------------------- آب را چون یافت خود كوزه شكست
شه طبیبان جمع كرد از چپ و راست ------------ گفت جان هر دو در دست شماست
جان من سهل است جان جانم اوست --------- دردمند و خسته ام درمانم اوست
هر كه درمان كرد مرجان مرا ------------------------------ برد گنج و در و مرجان مرا
جمله گفتندش كه جانبازی كنیم -------------------- فهم گرد آریم و انبازی كنیم
هر یكی از ما مسیح عالمی است ---------------هر الم را در كف ما مرهمی است
گر خدا خواهد نگفتند از بطر ----------------------------- پس خدا بنمودشان عجز بشر
ترك استثنا مرادم قسوتی است -------------------- نی همین گفتن كه عارض حالتی است
ای بسا ناورده استثنا بگفت ---------------------------------- جان او با جان استثناست جفت
هر چه كردند از علاج و از دوا -------------------------------- گشت رنج افزون و حاجت ناروا
آن كنیزك از مرض چون موی شد ------------------------ چشم شاه از اشك خون چون جوی شد
از قضا سركنگبین صفرا فزود ---------------------------------- روغن بادام خشكی می نمود
از هلیله قبض شد اطلاق زفت ------------------------------ آب آتش را مدد شد همچو نفت
سستی دل شد فزون و خواب كم ------------------------ سوزش چشم و دل پر درد و غم
شربت و ادویه و اسباب او --------------------------------------------- از طبیبان ریخت یكسر آبرو
شه چو عجز آن طبیبان را بدید ------------------------------------- پا برهنه جانب مسجد دوید
رفت در مسجد سوی مهراب شد ------------------------------ سجدگاه از اشك شه پر آب شد
صدايت ميكنم بشنو صدايم
شكنجه گاه اين دنياست جايم
نميدانم چرا اين شد سزايم
| قالب رايگان وبلاگ پيچك دات نت |




